قونیه یكی از وسیعترین استانهای تركیه است . مركز آن شهر قونیه در شمال آناطولی در 37 درجه و 52 دقیقه عرض شمالی و 33 درجه و 31 دقیقه طول شرقی به ارتفاع 1027 متر از سطح دریا قرار گرفته است . به علت واقع شدن آن بر سر راهی كه از سراسر آناطولی را قطع می كند ، از دیر زمان اهمیت خود را حفظ كرده است. نام شهر در منابع كهن به صورت ایكونیون Iconıon))، كونیوم (Conıum)و استانكونا (Stancona) آمده است. ایكونیون ازكلمه ایكون (Icon) به معنی تصویر و صنم گرفته شده است. طبق روایات بر این شهر ازدهایی چیره شده بود گهگاه به شهر حمله می كرد و گروهی از زنان ودختران را می بلعید. پرسیوس (Perseus) پسر زوپیتر این ازدها را كشت و مردم شهر را از بلای او رها كرد. مردم شهر به پاس این رشادت، تصویر پرسیوس را به یكی از دروازه های شهر آویختند. شهر را به مناسبت آن ایكون (تصویر) ، ایكونیون می گفتند . در دوره رومیان این شهر ایكونیوم خوانده شد .این كلمه در دوره سلجوقیان به اختصار قونیه خوانده شد. نام شهر در منابع فارسی و عربی به شكل قونیه و در ماخذ غربی به صورت Conıa ، Konıeh و یا Konıa در تركی امروز به شكل Konya به كار می رود. این وجه تسمیه را سكه هایی كه در اثنای حفاری از این شهر به دست آمدكه بر روی آنها تصاویری از پرسیوس و ازدها دیده می شود، تایید می كند . قونیه ابتدا تحت سلطه هیتی ها بود، بعد به تصرف فریكیه درآمد و مدتی هم تحت حاكمیت لیدیه بود. در قرن ششم قبل از میلاد هخامنشیان ساتراپ هایی داشتند. قونیه در آسیای صغیر جزو ساتراپهای هخامنشی بود كه تا حدی استقلال داشت. از آثار هیتی ها در قونیه سه اثر عمده باقی مانده است. یكی از آنها در نزدیكی بگشهری در 65 كیولمتری جنوب غربی قونیه است كه پینار افلاطون خوانده می شود و بر روی چشمه ای بنام شده است. معروف است كه مزار افلاطون در قونیه است و یاقوت درمعجم البلدان این نكته را قید كرده است. دومین اثر هم در بگشهری است و آن یك الهه هیتی است كه بوسیله شیرهایی حمل میشود. سومین آنها در 27 كیلومتری شمال شرقی روستای ایلگین (ایلغین ) بر سر چشمه یی ساخته شده است. این اثر در سال 1970 كشف شده و كتیبه های هیروگلیف دارد. گزنفون كه به اتفاق هزاران سوار در سال 402 ق.م. از قونیه عبور كرده است ، این شهر را در منتهی الیه شرق فریكیه قید كرده است . این ناحیه بعدها درج نوب فریكیه شمرده شده است. اسكندر در سال 334 ق.م. پس از شكست دادن هخامنشیان، آسیای صغیر را به تصرف خود در آورده است. در ابتدای دعوت مسیح ، پائولوس یكی از حواریون او در این شهر اقامت گزیده واقامت او بر شهرت واعتبار شهر افزوده است. در عهد تزازن (ترایانوس) امپراطور روم (117 98 میلادی) یهودیان و مسیحیان در آن شهر ساكن بودند. اندكی پس از كوتاه شدن دست ساسانیان ، تعرضات طولانی سپاهیان مسلمان آغاز شد. در قرن اول هجری / هفتم میلادی سپاه معاویه بر قونیه مسلط شدند. اما در آن دیار زیاد دوام نیاوردند. از قرن دوم هجری / هشتم میلادی كه عباسیان به جای امویان نشستند، كشاكش تا قرن چهارم / دهم میلادی ادامه داشت . قونیه كه از جنوب به مرز نزدیك بود، مثل دیگر شهرهای آناطولی از نیروهای مسلمان سخن آسیب دید. در نیمه دوم قرن پنجم هجری / یازدهم میلادی ، بعد از شكست رومانوس دیوچانوس از آلپ ارسلان سلجوقی در نبرد ملازگرد (منازكرت) ، آسیای صغیر به دست مسلمانان افتاد و قونیه به سلیمان ابن قتلمش از خاندان سلجوقی سپرده شد. قونیه تا سال 700 هجری / 1300 میلادی پایتخت سلجوقیان آسیای صغیر بود. از سال 470 هجری/ 1077 میلادی تا 700 هجری/ 1300 میلادی شانزده سلطان سلجوقی در قونیه سلطنت كردند. سلسله آنان به دست مغولان و تركان عثمانی منقرض شد. پس از سلجوقیان ، مغولان بر شهر چیره شده بودند. در آغاز قرن 8 هجری / 14 میلادی یخشی بیگ از آل قرامان علیه مغولان قیام كرد و قونیه را به تصرف درآورد و سورهای شهر را مرمت كرد. اما به هر حال پایتخت آل قرامان شهر لارنده (قرامان) بود. با این همه قونیه اهمیت فرهنگی خود را حفظ كرده بود.
در سال 800 هجری / 1397 1398 میلادی سلطان ییلدریم بایزید عثمانی به قونیه حمله كرد و علاءالدین علی بیگ را كشت و قونیه به تصرف آل عثمان در آمد. از دوره رومیان ، در بگشهری در روستای یونس لر در محل شهر تیبریوپولیس آثاری بدست آمده كه در موزه باستان شناسی قونیه نگهداری می شود. دوره سلجوقیان در قونیه از نظر معماری ارزش والایی دارد. در میان این آثار بی تردید باید به سورهای قونیه اشاره كرد كه متاسفانه اكنون از آنها نشانی برجای نمانده است. بنای این سورها را ابتدا علاء الدین كیقباد اول آغاز كرد. هزینه بعضی از آنها را خزانه حكومت پرداخت و برخی از آنها را بزرگان با هزینه های شخصی بنا كردند. این سورها در سال 618 هجری / 1221 میلادی به پایان رسید. روی بدنه سورهای قونیه كتیبه های زیادی قرار داشته و در بعضی از قسمت های آن آثار هنری و تزئیناتی از آن عصر نصب شده بوده است. این سورها كه بر اثر جنگها و یا مرور زمان آسیب می دیدند، به وسیله سلجوقیان ، قرامانیان و حتی در ابتدای سلسله عثمانیان به وسیله آل عثمان مرمت می شدند. بقایای این سروها در نیمه دوم قرن نوزدهم كاملا از میان رفته است . سهل انگاری سلجوقیان در باره مذاهب و فرقه های گوناگون، سبب شده بودكه در قرن هفتم هجری / سیزدهم میلادی ، تصوف در آناطولی ، علی الخصوص در پایتخت آنان ، قونیه پیشرفت وسیعی داشته باشد. قونیه را دار المعرفه ، دار الارشاد و دار الموحدین می خواندند. در زمان سلطنت سلطان علاء الدین كیقباد اول قونیه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده است. در این عهد سلطان العلما بهاءالدین ، مولانا جلال الدین رومی؛ سید برهان الدین محقق ترمذی ، اوحدالدین كرمانی، شمس الدین تبریزی؛ شیخ محیی الدین بن عرب، شیخ سعد الدین جندی؛ شیخ سراج الدین قیصری، فخرالدین عراقی، شیخ شهاب الدین سهروردی شیخ سعد الدین حموی؛ شیخ بغوی ؛ شیخ نجم الدین رازی از كسانی بودند ه از اطراف و اكناف كشورها و شهر های اسلامی؛ برخی از آنان بارها ؛ رنج سفر به قونیه را تحمل كرده بودند. پس از آنكه قونیه به دست آل عثمان افتاد حكومت آن اكثرا به شاهزادگان عثمانی اگذار شد. ابتدا جم سلطان ، پس از وی عبدالله پسر بزرگ بایزید پس از مرگ وی شهنشاه و پس از فوت وی شاهزاده محمد ، امارت قونیه را عهده دار بودند. قونیه در دوره آل عثمان وجه سیاسی خود را از دست داد اما حیات ادبی و عرفانی این شهر هنوز ادامه دارد.
در دوره عثمانیان فقط درگاه مولانا گهگاه تعمیر شده ، دیگر آثار دوره سلجوقی و قرامانیان مورد بی مهری قرا گرفته است. بعدا اشاره خواهیم كرد كه در دوره سلطان سلیم سوم و بعضی رجال عهد او مساجدی در قونیه ساخته شده است. از جمله آنها مسجد سلیمیه است كه دو مناره دارد و در نزدیكی آرامگاه مولانا واقع شده است و در معماری آن از آثار معمارستان تقلید شده است. در زمان سلاطین عثمانی در طول قرنها حوادث سخت و خونین در قونیه اتفاق افتاده است كه بحث در باره همه آنها در این مقاله مقدور نیست. در سال 1832 بر اثر جنگهای عثمانی با مصر نام قونیه دوباره بر زبانها افتاد. ابراهیم پاشا پس از غلبه بر سوریه وارد قونیه شد. رشید محمد پاشا از استانبول برای سركوب او آمد ، ولی خود به دست مصریان اسیر شد. به دنبال امضای تفاهم نامه ی مصریان قونیه را خالی كردند و به كوههای توروس رفتند. سیاحانی كه در این دوره ها از قونیه دیدار كرده اند از ویرانی و بی رونقی آن سخن گفته اند . در دوره جمهوری مدارس عالی متعدد، دانش سراهای عالی، و انستیتوها دراین شهر ساخته شده دانشگاه این شهر ساخته شده، دانشگاه این شهر هم به نام دانشگاه سلجوق از دانشگاههای معتبر تركیه است.
از دوره هیتی ها ؛ رومیان سلجوقیان ؛ قرامانیان و آل عثمان آثاری در قونیه برجای مانده كه برخی از آنها كاملا از بین رفته اند و كتیبه ها ، كاشی ها وسرستونهایی از آنها در موزه باستان شناسی قونیه نگهداری می شوند و بعضی تقریبا از بین رفته اند. به آثار برجای مانده از پیش از سلجوقیان در سطور پیش به اختصار اشاره شد ، اینك باز به اختصار از بعضی بناها ، مساجد ؛ آرامگاه ها و خانقاههای مشهور در قونیه كه در دوره سلجوقیان و آل عثمان ساخته شده اشاره خواهد شد. مشهورترین بنایی كه در قونیه مورد توجه همه است و به احتمال زیاد اكثر افرادی كه به قونیه سفر می كنند قصد دیدار آن را دارند. آرامگاه مولانا جلال الدین رومی و خاندان اوست كه امروز « درگاه» خوانده می شود و موزه یی در درون آن قرار دارد. طبق روایت این مكان ابتدا گلخانه یی بوده كه سلطان علاء الدین كیقباد اول آن را به سلطان العلما پدر مولانا اهدا كرده و پس از وفات او در سال 628 هجری / 1231 میلادی جنازه او در آن مكان به خاك سپرده شده است. مولانا جلال الدین هم پس از رحلت در 672 هجری / 1273 میلادی در كنار پدر دفن شده است. روزی علم الدین قیصر پیش سلطان ولد پسر مولانا رفت و گفت در نظر دارد كه بارگاهی برا ی مولانا بسازد و برای این كار سی هزار درهم اختصاص داده است. همان روز گرجی خاتون دختر غیاث الدین كیخسرو دوم و همسر معین الدین پروانه ، علم الدین را به حضور خواست و چون از تصمیم وی آگاه شد هشتاد هزار درهم عطا كرد و علاوه بر آن پنجاه هزار درهم از مالیات قیصریه را هم به این كار اختصاص داد و بدین سان آرامگاه مولانا با نظارت معماری به نام بدر الدین تبریزی آغاز شد. احتمالا معماری به نام عبدالواحد بن سلیم هم در ساختن آرامگاه شركت داشت ، صندوقه یی از چوب گردو كه از شاهكارهای كنده كاری عصر سلجوقی است ، به روی مزار مولانا ساخته است. به علت تعمیرات و تغییرات و توسعه آرامگاه از آثار اولیه آن بنا تنها قبه الخضرا (گنبد سبز) كه بر فراز مزار مولانا و پدر اوست و صندوق بالای مزار باقی مانده است. صندوقه چوبین به امر سلطان بایزید دوم یا سلطان سلیمان قانونی به روی مزار سلطان العلما منتقل شده و روی مزار مولانا و سلطان ولد سنگ قبری از مرمر ساخته شده است. گزارش خبرنگار اعزامى روزنامه شرق به تركیه شرق،قونیه،محمدرهبر: هفتصد هزار نفرى كه در قونیه زندگى مى كنند و ۲۰ شبكه رادیویى كه ۲۴ ساعته براى مردم شهر حرف مى زنند، دو شبكه تلویزیونى كه گزارشى از آمدن روزنامه نگاران ایرانى را پخش كرده اند و خبرنگار روزنامه ترجمان كه مى گوید: ما ترك ها با ایرانى ها چندان هم نزدیك نیستیم و تصویرى گنگ از قدم زدن مردمان همسایه را در آنتالیا و استانبول در ذهن ات قاب گرفته است. همه مى دانند كه مهمترین اتفاقى كه در قونیه افتاده در هفدهم دسامبر است، آن هم در سال ۱۲۷۳ میلادى. دقیقاً در همین روز همه مردم شهر یك خبر را بهت زده شنیدند، مولوى همان طور كه از بلخ به قونیه آمده بود، رفت. این مهم نیست كه هیلتون هتل ساختمان ۴۰ طبقه اى را در شش ماه ساخته كه حالا مى توان از هر كجاى شهر با چشمان غیرمسلح پیدایش كرد. افتتاح مجتمع فرهنگى مولانا با آن طراحى زیگوراتى هم نباید چندان اهمیتى داشته باشد با آن گنبد خضرایى كه همه چیز قونیه گردش جمع شده است، گرچه مولانا دوست نداشت بر سرش چنین طاق نصرتى بزنند و بیشتر مى خواست تا مزارش از باد و باران گزند ببیند، اما دوستان توانگرش گویا به توریستى شدن شهر قونیه فكر كرده اند كه گنبد خضرا را چند دهه پس از رفتن مولانا از قونیه ساختند و كتابخانه و مسجدى در كنارش، البته آنچه توریست ها را به اینجا كشانده گنبد خضرا نیست كه بیشتر سماع درویشان مولویه است كه همه جاى شهر مى توان عكس و كولاژ و آبرنگ آن را پیدا كرد، توریست ها سماع را قبل از مولانا مى بینند، بنابراین بهتر است از مولانا شروع كنیم. خانه دل باز كبوتر گرفت قونیه سرد است حتى ترك ها هم به این هوا عادت ندارند اما آنقدر ایمان دارند كه قبل از ورود به «درگاه حضرت مولانا» - نامى كه به آرامگاه مولانا داده اند _ وضو بگیرند و تمام پایشان را زیر شیر بشویند، گرچه بین لقب رومى و بلخى دعواست و اهالى آناتولى رومى را بیشتر مى پسندند و ایرانى ها بلخى را كه لااقل رومى نیست اما به نظر مى رسد خود مولانا هیچ كدام را نمى خواهد: «این وطن مصر و عراق و شام نیست. ولى چه باید كرد ۶۰ هزار بیت مولانا پارسى رنگ است، حتى پرده بزرگى كه بر درگاه است و نقش «یا حضرت مولانا» را دارد به نستعلیق است كه خط ایرانى است.» در آرامگاه گفت وگوى تمدن ها در جریان است با نوعى همدلى كه از همزبانى قطعاً بهتر است، ژاپنى ها زمین و زمان را ریز نگاه مى كنند و مثنوى ۷۱۳ ساله اى را كه تازه مانده با چشم تورق مى كنند و راهنما مى گوید: «پرشین» گروه فرانسوى با متد جدید عرفانى با مولانا رابطه برقرار كرده، به حالت یوگا نشسته وذن كرده اند، فرانسوى ها با گروه موسیقى كه اجرایش را تماماً سیاهان بر عهده داشتند و نظاره اش را سفیدها، یك روز قبل موسیقى «راك» اجرا كرده اند و حالا كنار مولانا در نواى نى كه تمام درگاه را پر كرده و میان این همه زبان هاى شرقى و غربى كه در هوا پراكنده است، چشم ها را بسته اند و چهار زانو نشسته اند، دختر تركى كنار ستونى كه تا بالاى گنبد رفته با لهجه تركى گویا كه حاجتى داشته باشد، دم گرفته: «یامیلانا» نام تمامى امامان شیعه را بر سقف مى توان دید، دوازده نام كه چندین گوشه گنبد نقش گرفته اند و آرامگاه مولانا نزدیكتر به گوشه امام حسن مجتبى است. درست پائین تر در قابى بزرگ و شیشه اى همه آنچه بتوان كنسرتى به راه انداخت هست: تنبور، قانون، بربط، كمانچه و البته نى و دف، دلیلش هم روشن است: «میا بى دف به گور من برادر/كه در بزم خدا غمگین نشاید» فارسى از در و دیوار مى ریزد، بر پنج تابلو مثنوى نى نامه كه برگرداگرد حرم تاب خورده بشنو از نى را تا در نیابد حال پخته هیچ خام، نوشته اند. مسلمان، مسیحى، سنى، شیعى و حتى بودایى و شاید كسانى كه به دین خاصى نیستند، در یكجا جمع شده اند. زنان با حجاب هستند، بى حجاب هم، شاید آنچه رخ داده میان این دو حرف مولانا در نوسان است، هر كسى از ظن خود شد یار من و با این حال این وسعت را هم دارد كه هیچ آداب و ترتیبى نخواهد. مولانا و پسرش بهاءالدین ولد در كنار هم آرمیده اند و كمى آن سوتر سلطان العلما پدر مولانا و بسیارى از مریدان و بزرگان فرقه مولویه در گوشه و كنار، اما كمتر مى دانند كه پس از رفتن مولانا در خانه اش گربه اى بود كه آنقدر نخورد تا رفت و دختر مولانا این گربه را كنار پدر دفن كرد، شاید چند كبوترى كه بیرون از درگاه چرخ مى زنند و سماع مى كنند این را بدانند. من ز هر جمعیتى نالان شدم جمعیت سالن را پر كرده اگر حرف هاى مدیركل وزارت جهانگردى قونیه را با تردید بپذیریم كه هر ساله یك میلیون جهانگرد به قونیه مى آیند و این چندان با ۱۲ هتل و ۲۰۰۰ تختى كه شهر دارد جور در نمى آید اما این را مى توان پذیرفت كه ۲۵۰۰ صندلى سالن سماع مجتمع مولانا پر شده است و حالا وقت سماع است. سماعى رنگین كه به مدد پروژكتورها جان گرفته و تكنولوژى معنوى ساخته است و سماع صنعتى. كف سالن پاركت است و كناره دایره سماع، پوستین هاى سپیدى پهن كرده اند و چیزى بر زمین مى پاشند كه صوفیان سرنخورده و سماع نیشخند نشود. اینجا بیشتر به استادیوم هاى یونانى شبیه است كه این بار براى گلادیاتورهاى عرفانى ساخته اند. زن ها بیشتر نیمه باحجابند و روسرى كه تا آخرین موى را استتار كرده بر سر دارند. پوستین سرخ در جایى جدا از دیگر پوستین ها نشسته و نور قرمزى از بالا مى ریزد درست بر سرش. درویشانى كه ساز و آواز مى خوانند روى سن مى آیند و جمعیت درویشان چرخ زن _ نامى كه فرنگى ها به مولویه داده اند _ آرام و نرم وارد مى شوند، صندلى تماشاچیان راحت نیست، شاید مى خواسته اند ریاضتى را ناخواسته منتقل كنند، البته این توجیه طراحى بد صندلى ها نیز مى تواند باشد. درویش هاى چرخ زن پشت سر هم مى آیند و با گردشى مورب به هم دست مى دهند، بنابر راهنمایى كه اداره توریست قونیه به هفت زبان و اخیراً فارسى منتشر كرده هر كدام از حركات نمادى از مراحل عرفان است، اما آنچه مى توان دید نمادهاى پس ذهن درویشان نیست بلكه حركات موزونى است كه با همنوایى درویشان نوازنده و دم زیر و بم شان كند و تند مى شود. اتفاقاً درویشان اشعار مولانا را مى خوانند و به چنان لهجه غلیظى كه فارسى گم مى شود و زبانى شكل مى گیرد كه نه فارس مى فهمد و نه ترك. عاقبت پس از یك حركت ممتد تعظیم و دست دادن با هم درست وقتى كه تماشاچیان از دیدن سماع دل كنده اند درویشان شروع به چرخیدن مى كنند. بیشترینه سبیل كوتاهى دارند و دو سه نفرى ریش، اول نزدیك شیخ كه بر همان پوستین قرمز ایستاده مى آیند، دستى مى بوسند و بعد چرخ مى زنند، كفش هاى درویشان از نوع «موزه هاى میكائیلى» است كه از عهد بیهقى جا مانده، كلاه درویشان همه خردلى است جز كلاه شیخ كه حجمى بزرگتر دارد و گویا میان تركان كلاه بزرگتر بر درجات مى افزاید. هر چه هست این شیخ قدى كوتاهتر از دیگران دارد. درویشان كه میانسال و جوان و نوجوانند در دایره چرخ مى زنند، دور خود و دور دایره مثالى از منظومه شمسى و گشتن زمین و خورشید، دامن ناموزون سپید چرخ مى خورد، دامنى كه تمامى زیبایى این رقص را بر دوش مى كشد. درویشان درست مثل هواپیمایى كه اوج بگیرد و چرخ ها را ببندد، دست ها را باز مى كنند و گردن را مورب به دوش مى گذارند و در همین حال فاصله مجاز را حفظ مى كنند، اگر كسى سربخورد و یا دو درویش با هم تصادف كنند، بعید است كه دیگر بشود ادامه سماع را دید، براى رسیدن به این مرحله از برنامه امشب كه سماع است، مجریان برنامه كلى شعر تركى خوانده اند و موسیقى زنده نواخته اند تا معنویت دست آموزى را میان جمع به حركت درآورند، آن وقت یك حركت اشتباه مى تواند این معنویت را مانند وضویى باطل كند، همان طور كه دهان موبایلى كه بى موقع باز شد، همه چیز را لحظاتى برهم زد. ماراتنى از چرخ زدن آغاز شده، دور سوم است كه درویشان به پیش شیخ خم و راست مى شوند و بعد دست ها مى گشایند و با همان ریتم تكرارى آوازه خوانان چرخ مى زنند، سالن سرگیجه گرفته و شیخ سرش را به علامتى كه نمى توان به تائید یا تاسف تعبیرش كرد مدام تكان مى دهد، راحت ترین كار پس از شیخ را درویش سیاه خرقه اى انجام مى دهد كه میان این چرخ ها آرام گام برمى دارد، شاید به گونه اى فاصله ها را مرتب مى كند و با علامت هاى چشم و ابرو به درویشان حالى مى كند كه فاصله شان دور است یا نزدیك، مى توان راه رفتنش را تعبیرى عرفانى كرد اما كاربردش بهتر است.۲۸ نفر چرخ مى زنند كه در هر دور چهار پنج نفرى آهسته كنار مى آیند و تازه نفسان به زمین مى روند. یك باره خود شیخ آرام با گردش هایى كه نمى توان چرخ نامش گذاشت به میانه زمین مى رود و درویشان كلاه خردلى به گونه اى غریزى میانه را خالى مى كنند و شیخ پس از این پیاده روى مختصر، دوباره به پوستین سرخ خود رجعت مى كند تا اینكه موسیقى قطع شده و قارى، قرآن تلاوت مى كند: لایكلف الله نفس الاوسعها، شیخ بلند مى شود و دعا مى خواند به فارسى از خلفاى راشدین یاد مى كند و بعد از ائمه شیعه و بر روح شمس و مولانا فاتحه مى فرستد و در آخر براى رهبران تركیه از آتاتورك گرفته تا نخست وزیر دعا مى كند. آتاتورك نباید چندان میان مولویه محبوب باشد، مراسم سماع از ابتداى سال ۱۹۲۵ از سوى دولت لائیك تركیه ممنوع اعلام شد و تازه در سال ۱۹۵۴ بود كه دوباره رخصت سماع دادند. در اولین سماع پس از آزادى آن مارى شیمل مولوى شناس بزرگ هم شركت داشت، حدس مى توان زد كه آنچه شیمل دیده با سماعى كه حالا انجام مى شود، توفیر دارد. آن روزها هنوز تولید انبوه سماع نشده بود، هر سال یك بار در ۱۷ دسامبر سالروز رفتن مولانا سماع انجام مى شد و بس. اما حالا یك هفته و هر شب سماع است. گرچه سماع آزاد است و وزارت جهانگردى تركیه مروج آن اما فعالیت هاى فرقه مولویه، كاملاً كنترل شده است. وقتى از دكتر شفق استاد فارسى دانشگاه آنكارا نام رهبر فرقه را مى خواهیم، سریع مى گوید كه مولویه فعالیتى ندارد و لابد شیخ و رهبرى هم ندارند، به هر حال مولوى ها دین بزرگى بر گردن فرهنگ ترك دارند، آن چند بیت تركى مولانا اولین اشعار ترك زبان ها است. مریدان مولانا در سنوات بعد آن قدر شاعر و موسیقیدان و خطاط تربیت كردند كه بتوان گفت موسیقى و شعر تركى با مولوى ها گره خورده است.تصویر آتاتورك را كه صورتكى است در ادارات دولتى در مجتمع فرهنگى مولانا هم مى توان یافت، چهره اى برنزى كه مثل ماسك بر بالاى دیوارى چسبانده اند، مى شود از چهره اش خواند كه از این سماع راضى بوده، اگر وقت كنید پس از سماع، شیخ و درویشان را مى بینید كه گوشه اى با كت و شلوار و كاپشن ایستاده اند و بر سر و كول هم مى زنند. احتمالاً بازى را برده اند، موبایل زنگ مى زند و معنویت خاموش مى شود تا فردا شب كه توریست ها بیایند. من از این شهر مبارك به سفر مى روم قونیه شهر پنجم تركیه است. گسترش شهر در یكى دو سال اخیر بوده و ۲۰ درصد جمعیت از توریسم كار و بار مى گذرانند، قونیه هم از آن فروشگاه هاى بزرگ دارد كه مى توان عمرى را به خرید در آن گذراند. با این توسعه همه جانبه دیگر نمى توان در كوچه و پس كوچه هاى شهر ردى از شمس و مولانا را جست، جلال الدین مولانا اما فارغ از این زرق و برقى كه چشم دوستدارانش را گرفته روزگار مى گذراند، شاید تمام دلبستگى جلال الدین به قونیه را بتوان با عشقش به شمس توجیه كرد. اینجا آخرین جایى است كه مولانا، شمس را دیده و دیگر آن محبوب را نه در شام و عراق و نه در فارس و بلخ هیچ جا ندیده است. بوى شمس در قونیه مانده و مولانا لحظه اى از این شهر مبارك به سفر نخواهد رفت.
|
|
||||||||||||